اکانت کنوا

بالاخره اینترنت وصل شد... اینجا قراره  دوباره خلوت بشه..... حالا دیگه همه میتونن خیلی چیزهارو بفهمن.... طولانی شد نوشتم بریم ادامه

  • هانیه اردیبهشتی
  • چهارشنبه ۹ بهمن ۰۴

تولد

از وقتی یادم میاد تولد همه توی ذهنم حک میشد.... اصلا انگار قبل از این که اسم کسی رو بدونم و ثبتش کنم اول میرفتم سراغ روز و ماه تولدش.... که بدونم تولدش چه موقعی هست .... نتیجه‌ش شده دونستن تولدای کلی آدم که هیچ کجا یادداشتش نکردم به جز ذهنم... ماجرا به همین جاها ختم نمیشه من تولد اولین دانش‌آموزهام.... حتی والدین اون‌ها رو هم یادم مونده .... همکارای جدیدم رو هم از روی تولدشون میشناسم... یادش بخیر از کلاس اول شاهد تولد گرفتنای همکلاسیام توی مدرسه بودم.... یادم هست جشن الفبا که گرفتیم خانم معلم عزیزم که دو ماهی هست فوت شده خبر داد که هفته دیگه تولد داریم و منم پریدم هوا که تولد منم هست منم همین جا تولد می‌گیرم.... ولی هیچوقت نشد .... من هرسال منتظر این بودم که تولدم برسه و بتونم توی مدرسه کنار دوستام تولد بگیرم ولی نشد هیچوقت تا این که ابتدایی تموم شد و دیگه نمیشد دوره راهنمایی و متوسطه تولد بگیرم.... گذشت تا این که دو سال پیش گشتم دنبال قشنگ‌ترین کیک و اون رو سفارش دادم تولد خودم رو توی مدرسه به عنوان معلم گرفتم برای تموم بچه‌های مدرسه با کلی حس قشنگ.... اونجاش که خودت خودت رو به آرزوت میرسونی همیشه واسه من، هم درد داشته هم ذوق یه حس آمیخته‌ای بوده که هیچوقت نتونستم متمایزش کنم.... ولی انگار  دیگه ظرفیتم تکمیله  نمیخوام کسی رو بشناسم نمیخوام تولد کسی رو بدونم من خسته‌ام خیلی خسته‌ام ...

  • هانیه اردیبهشتی
  • سه شنبه ۸ بهمن ۰۴

قشنگیِ معلمان

چقدر معلمان قشنگی داریم.... با شوق دارم نگاهشون می‌کنم....  قبلا از این طیف تنفر داشتم نه همشون ولی از خیلی‌هاشون.... این روزها بخاطر رتبه‌بندی سرمون شلوغ هست.... من وسط هیاهوی مدارکی که مورد نیازه یهو محو حضورشون میشم.... دیروز معلم ریاضی دبیرستانمون رو دیدم.  امروز هم معلم فارسی دوران راهنماییمون رو دیدم. وقتی داشت قدم برمی‌داشت پرواز کردم به همون دورانی که واسمون شعر می‌خوند بیشتر از سیزده سال گذشته ..... هیچوقت معلمی آرزوی من نبود موندن در چهارچوب کلاس واسم اذیت کننده بود تصور این که کل عمر بمونم توی مدرسه سخت بود واسه‌ی من..... امروز یکی از همکاران یهو پرسید تا کی میخوای اداره بمونی؟ چرا خودت رو داری اینجا حیف می‌کنی؟ من ولی هنوز نمی‌تونم به مدرسه برگردم .... هنوز نمیتونم کنار بیام با خیلی اتفاقات.... کاش تموم بشه همش 🩵 

  • هانیه اردیبهشتی
  • يكشنبه ۶ بهمن ۰۴

قشنگی‌های بیان

همین الان با دیدن میزان ریزش موهام وحشت کردم.... برای تمام آدمایی که تونستن این مدت روحیه خودشون رو حفظ کنن خوشحالم من که نتونستم.... تازه داشتم با اتفاقات انتقالیم کنار می‌اومدم... با سردردهای موروثی از جریانات اداری.... بغض امروزم رو استوری استاد مصطفی تبریزی شکست.... از این که برنامه‌های آموزش تو این چندین سال فاقد اولویت و اهمیت بوده تا ابد بخاطرش غصه خواهم خورد.... خیلی وقت بود صدای یاس رو نشنیده بودم لازم بود انگار.... این چند روز توی بلاگ، وبلاگ‌های قشنگی رو پیدا کردم.... خیلی از بچه‌ها برای دهه‌ی نود هستن یعنی بیان رو اون موقع شروع کردن... یعنی دهه‌ی بعدی هم می‌تونیم که دور هم جمع بشیم؟ 

  • هانیه اردیبهشتی
  • جمعه ۴ بهمن ۰۴

هیچی مثل قبل نیست...

صحنه‌هایی از یه سریال اومده جلوی چشمم.... فردی طی یک حادثه پاهاش رو از دست داده بود و بیمارستان بود به واسطه‌ی این که ملافه داشت متوجه نشده بود که پاهاش نیست... به یکباره گفت پاهام رو حس نمیکنم پس از این که ملافه کنار رفت تازه متوجه شد که چه اتفاقی افتاده...... سکوت و بی خبری زمان قطعی اینترنت یه مسئله‌ای بود و اتصال پس از آن و مواجه با واقعیت مصیبتی دیگر... آن‌هایی که باید می‌فهمیدند فهمیدند با بقیه کاری نداشته باشید بحث نکنید ... کنار دوستان خودتون باشید ...

  • هانیه اردیبهشتی
  • جمعه ۴ بهمن ۰۴

برگشت اینستا پس از چندین روز....

وصل شدم.... برای حدود یک ساعتی.... باورم نمیشد..... کل دنیا از ما پست گذاشتن به هر طرف از اینستا که نگاه می‌کنی هر فردی هر پیجی که حتی فکرش رو نمی‌کنید شده ایران به زبان‌های مختلف.... خونواده و دوستای خارج از کشور دایرکت دادن و نگران بودن... وویس فرستادم و خیلی کوتاه از وضعیتی که داریم گفتم ولی گریه امون نمی‌داد.... هرچی خواستم استوری بزارم هیچ واژه‌ای پیدا نکردم هییییچی..... 

  • هانیه اردیبهشتی
  • پنجشنبه ۳ بهمن ۰۴

نانوشته‌های دختر اردیبهشتی

عنوان به یاد قدیم....

یکی از دوست‌ها که همکارمم هست امسال انتقال بین استانی گرفت و رفت تهران... این چند روز نگران این بودم که زنده هست یا نه ارتباطمون از اینستاگرام بود...  دیروز به ذهنم رسید که از شاد برم دنبال دوستای مشترکمون و از اونجا شماره‌ش رو پیدا کنم و یکم پیش موفق شدم.... دو تا شماره پیدا کردم اولی‌اش خاموش بود 🙃 دومی رو هم رد داد ... پیام نوشتم .... منم حانیه‌ .... خودش فوری زنگ زد همین که صداشو شنیدم بغض کردم و گفتم خداروشکر زنده‌ای😭 بیشتر از یک ساعت حرف زدیم باهم از تجربه‌های تلخی که داشت گفت... آخر مکالمه گف حتی نمیدونیم دو روز دیگه زنده هستیم یا نه، چقدر دلم گرفت با حرفش.... بالاخره از شنیدن صداش خوشحال بودم که اومدم بیان... وبلاگ‌های به روز شده رو دیدم و سر درد مزخرف و وحشتناکم شروع شد.... کار از فراموشی و بخشش رد شده .... فراتر از اصطلاح کارد به استخوان رسیده حرفی جمله‌ای وجود داره؟ چون اینم رد شده و دیگه هیچ کاربردی نداره به نظرم....

  • هانیه اردیبهشتی
  • چهارشنبه ۲ بهمن ۰۴

زمستان سرد

برف سنگینی باریده بود.... دانشجو بودم... یادم نیست کدوم ترم فقط یادمه هنوز مجازی نشده بودیم .... صدای چرخ‌های ماشین روی یخ‌ها یادمه... شیشه‌ی یخ‌زده هم همینطور... دنبال آبجیم هم رفته بودیم و حالا مقصد دانشگاه بود... از رادیو خبری پخش شد که تک تک کلماتش موجب نفرت بود.... با تصور لنگه کفش قشنگی که داشت...به پهنای صورت اشک ریختم... نه تنها به محل خود برنگشته بودند بلکه خبر بازگشت هم اعلام شده بود.... بعد از اون روز پرونده‌ی یه سری چیزا تا ابد برای من بسته شد 💔 

  • هانیه اردیبهشتی
  • چهارشنبه ۲ بهمن ۰۴

هانیل

مدرسه دنیای شاد و رنگارنگی داشت ولی اداره نداره.... این مدت چندباری به جای به خدمت می‌رسم از تشریف میارم استفاده کردم... و هزار بار موقع نوشتن سرکار و جناب سوال کردم تا مبادا اشتباه بشه... اون روز برای نوشتن عنوان یکی از مقامات رئیس گفت چی بنویسم اما یادم رفت از همکارام پرسیدم و هی کلمات رو جا به جا کردن به یکباره گفتم اصلا کمک نمی‌خوام اسمش رو با .... جان می‌نویسم مگه چی‌ می‌خواد بشه؟ عرض کردن و امر کردن و فرمودن که هیچ اینارو پارسال اوکی شدم... جدیدا از اینستا پیچی پیدا کرده بودم برای این موارد ... آه جدیدا چیه؟ ما بیشتر از چندین روزه که حتی از زنده‌بودن دوستانمون بی‌خبر هستیم😭😭 دلم برای خیلی چیزا تنگ شده برای چیزهایی که دیگه توی خواب هم نمیشه پیداش کرد... دلم شیرینی لحظه‌ای رو میخواد که با اسم هانیل آشنا شدم ... راستی برای خوندن اخبار معتبر از deep seek کمک بگیرید وصل شده...

  • هانیه اردیبهشتی
  • سه شنبه ۱ بهمن ۰۴

اعلامیه

نظرات رو از دیروز نتونستم تایید کنم دستم به تاییدش نمی‌رفت ولی تک تکش رو خوندم💫

آخرین باری که حتی لبخند زدم هم یادم نیست چه برسه به شنیدن صدای قهقه‌هایم.... داشتم به اعلامیه‌ام فکر می‌کردم کاش میشد به صورت رسمی مرگم رو اعلام می‌کردم.... هیچوقت گروگان نبودم و هیچ علمی برای سپری کردنش ندارم.... من مدیر آموزگار بودم و به یک‌باره چهار ماه پیش تصمیم گرفتم در هیچ مدرسه و کلاس درسی حضور پیدا نکنم چون نمی‌تونستم بی تفاوت باشم نسبتا به مواردی که نمیشه اینجا گفت.... بودن در دنیای بچه‌ها دیگه کار من نبود من متنفر شده بودم از دیدن تسبیح در دستان کسی که با آگاهی کامل شرایط رو برای من دشوار کرده بود و تا لحظه‌های آخر هم دست از ظلم علیه من برنداشت .... و امیدوارم یه روز دوباره شرایط به‌گونه‌ای باشه که با افتخار برگردم پیش بچه‌ها و دوباره خانم مدیر و خانم معلم صدا زده بشم ....

  • هانیه اردیبهشتی
  • شنبه ۲۸ دی ۰۴
شروعی دوباره تو دنیای بلاگ
هانیه ام یه دختر اردیبهشتی
یه دانشجو معلم بودم ورودی 96....
الان معلمم