برف سنگینی باریده بود.... دانشجو بودم... یادم نیست کدوم ترم فقط یادمه هنوز مجازی نشده بودیم .... صدای چرخهای ماشین روی یخها یادمه... شیشهی یخزده هم همینطور... دنبال آبجیم هم رفته بودیم و حالا مقصد دانشگاه بود... از رادیو خبری پخش شد که تک تک کلماتش موجب نفرت بود.... با تصور لنگه کفش قشنگی که داشت...به پهنای صورت اشک ریختم... نه تنها به محل خود برنگشته بودند بلکه خبر بازگشت هم اعلام شده بود.... بعد از اون روز پروندهی یه سری چیزا تا ابد برای من بسته شد 💔