بالاخره اینترنت وصل شد... اینجا قراره  دوباره خلوت بشه..... حالا دیگه همه میتونن خیلی چیزهارو بفهمن.... طولانی شد نوشتم بریم ادامه این چند وقت نیاز شدید به کنوا داشتم امروز دیدم بدون فیلتر میاد بالا با این که هنوز توی تیم هستم ولی نمیزاره دسترسی کامل داشته باشم... رفتم سایت پشتیبانیش برای پیگیری... گفتن بخاطر اینترنته و من داشتم چی می‌گفتم بهشون؟ باشه اشکالی تداره فقط مواظب خودتون باشید ... این حس که یکی از عزیزان هزاران خانواده دیگه بینشون نیست نمیزاره راحت نفس بکشم... وسط همین نوشته‌هام رفتم بلاگفا یه دور هم اونجا گریه کردم و برگشتم... کاش می‌شد جمع بشیم یه جا و باهم عزا بگیریم کاش حداقل این اجازه رو داشتیم😭😭😭 امروز معلم دوران راهنماییم رو دیدم توی اداره من هر کار فنی که بلدم رو مدیون خانم معلم عزیزمم.... شنیده بود که من اومدم اداره و خودشو رسونده بود منو ببینه گفتش وقتی اسمم رو بهش گفتن حدس زده که من باشم. گفته حانیه‌ی خودمونه باید برم ببینمش... با دیدنش فوری از جام پریدم و رفتم سمتش گفتم میشه بغلتون کنم؟ بغلش کردم و بغضم ترکید... من دلم برای دخترکی که دغدغش پیچوندن کلاس و درس بود تنگ شده.... یادمه یه روز برای این که خانم نخواد سوال بپرسه برای شروع کلاس که همیشه یه آیه کوتاه می‌خوندیم گشتیم و گشتیم آیت الکرسی رو پیدا کردیم یکیمون رفت جلو کلمه به کلمه خوند و ما تکرار کردیم معلم وسطاش متوجه شد و نتونست چیزی بگه و ما در کمال ناباوری بعد تموم شدن آیت الکرسی پاشدیم دعای فرج خوندیم......... وسط کلاس حرفه و فن فقط برای این که درس نپرسه.... میخوام بگم که چنین بچه‌های معتقدی بودیم... قران خوندنمون بیشتر از یه ربع طول کشید... وقت شد درس هم پرسید 😢اون موقع زمانی بود که مسابقات والیبال می افتاد زمان مدرسه و در به در دنبال تلویزیون بودیم توی مدرسه تا بتونیم نگاه کنیم.... روزهای شیرینی بودن و حالا من و بچه‌های اون موقع که حالا هرکدوم یه گوشه از این شهر و دنیاییم به جای شنیدن خنده‌ها و قهقهه‌هامون هر شب کنار هم فقط حس غم داریم باهم.... دوستم که خارج از مرزهای اینجاست ماه پیش بعد سه سال خودشو رسونده بود اینجا تا ببینیمش درست شب یلدا بود اگه یادم باشه انگار هزارسال گذشته چقدر خوشحالم که تونستم ببینمش و ما بهش میگیم همین که یکی از ما یه جای دیگه بتونه زندگی کنه کافیه...