از وقتی یادم میاد تولد همه توی ذهنم حک میشد.... اصلا انگار قبل از این که اسم کسی رو بدونم و ثبتش کنم اول میرفتم سراغ روز و ماه تولدش.... که بدونم تولدش چه موقعی هست .... نتیجه‌ش شده دونستن تولدای کلی آدم که هیچ کجا یادداشتش نکردم به جز ذهنم... ماجرا به همین جاها ختم نمیشه من تولد اولین دانش‌آموزهام.... حتی والدین اون‌ها رو هم یادم مونده .... همکارای جدیدم رو هم از روی تولدشون میشناسم... یادش بخیر از کلاس اول شاهد تولد گرفتنای همکلاسیام توی مدرسه بودم.... یادم هست جشن الفبا که گرفتیم خانم معلم عزیزم که دو ماهی هست فوت شده خبر داد که هفته دیگه تولد داریم و منم پریدم هوا که تولد منم هست منم همین جا تولد می‌گیرم.... ولی هیچوقت نشد .... من هرسال منتظر این بودم که تولدم برسه و بتونم توی مدرسه کنار دوستام تولد بگیرم ولی نشد هیچوقت تا این که ابتدایی تموم شد و دیگه نمیشد دوره راهنمایی و متوسطه تولد بگیرم.... گذشت تا این که دو سال پیش گشتم دنبال قشنگ‌ترین کیک و اون رو سفارش دادم تولد خودم رو توی مدرسه به عنوان معلم گرفتم برای تموم بچه‌های مدرسه با کلی حس قشنگ.... اونجاش که خودت خودت رو به آرزوت میرسونی همیشه واسه من، هم درد داشته هم ذوق یه حس آمیخته‌ای بوده که هیچوقت نتونستم متمایزش کنم.... ولی انگار  دیگه ظرفیتم تکمیله  نمیخوام کسی رو بشناسم نمیخوام تولد کسی رو بدونم من خسته‌ام خیلی خسته‌ام ...