بارون میبارید دیشب... دلم فروغ میخواد... یک ماه موند تا سال بعدی... میگفت مرگ من روزی فرا خواهد رسید.. روزی از این تلخ و شیرین روزها... دلم را کجا ببرم؟ روزی تپشش مرهم بود و الان برای ساکت کردنش پرانول استفاده میشه... یه جا دیگه میگفت تو آمدی ز دورها و دورها.... ز سرزمین عطرها و نورها.... ولی خب تهش حمید هیراد خوند که خود غلط بود هر انچه میپنداشتیم....