این اولین باره که دیگه هیچ خاکی سرد نیست....هر چقدر میگذره اشکهای بیشتری هست ... دردها عمیق و عمیقتر میشن.... بیشتر از چهل روزه که دارم از غصه دق میکنم ولی هنوز دارم نفس میکشم.... میخوام چشمام رو ببندم و سی و هفت سالگیام رو تصور کنم.... داغ جدیدی ندیده باشیم کاش... کاش تونسته باشم برگردم به جایی که بهش تعلق داشتم....