نظرات رو از دیروز نتونستم تایید کنم دستم به تاییدش نمیرفت ولی تک تکش رو خوندم💫
آخرین باری که حتی لبخند زدم هم یادم نیست چه برسه به شنیدن صدای قهقههایم.... داشتم به اعلامیهام فکر میکردم کاش میشد به صورت رسمی مرگم رو اعلام میکردم.... هیچوقت گروگان نبودم و هیچ علمی برای سپری کردنش ندارم.... من مدیر آموزگار بودم و به یکباره چهار ماه پیش تصمیم گرفتم در هیچ مدرسه و کلاس درسی حضور پیدا نکنم چون نمیتونستم بی تفاوت باشم نسبتا به مواردی که نمیشه اینجا گفت.... بودن در دنیای بچهها دیگه کار من نبود من متنفر شده بودم از دیدن تسبیح در دستان کسی که با آگاهی کامل شرایط رو برای من دشوار کرده بود و تا لحظههای آخر هم دست از ظلم علیه من برنداشت .... و امیدوارم یه روز دوباره شرایط بهگونهای باشه که با افتخار برگردم پیش بچهها و دوباره خانم مدیر و خانم معلم صدا زده بشم ....